X
تبلیغات
سرزمین تنهایی

سرزمین تنهایی

عشقم نسیم

باتو دل را غرق رویا می کنم...

 

مثل ساحل خو به دریا می کنم...

 

تاری از آیینه، پودی از غزل...

 

بر تن عشق تو شولا می کنم...

 

خسته ام از درد بی دردی دل...

 

عشق را با غم مداوا می کنم...

 

در شب مهتابی چشمان تو ...

 

سینه ام را خوان یغما می کنم...

 

عشق لیلی در دلم گل می کند ...

 

تا هوای کوه و صحرا می کنم...

 

یا خیالت یا حضورت یا غمت...

 

عشق را این گونه معنا می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20:10  توسط مسعود   | 

گذر عمر

خوش نشین بر لب آبی که روان میگذرد

 

تا که احساس کنی عمر چنان میگذرد

 

از صدای گذر آب چنان میفهمی

 

تند تر از آب روان عمر گران میگذرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:11  توسط مسعود   | 

می نویسم به شوق یار که در دلم یاد او غوغا ست

من از سرزمین درد آمده ام

 

 تا با تو از دردها بگویم

 

امده ام با تو از اشکهای جاری شده ای بگویم

 

که نامش رنج است و بی کسی

 

امده ام تا صدایت کنم

 

صدایت کنم تا هم گام با من

 

پا به سرزمینی بگذاری

 

که کویر جانش خشکیده

 

سرزمینی که گویا فراموش شده

 

اما نه من فراموش می کنم و نه تو.....

 

می دانم....

 

من آمده ام تا خود را فراموش کرده

 

و به او بیاندیشم

 

به او که در انتظار من و توست.

 

بیا با من تا اشکهای جاری را پاک کنیم

 

بیا تا دستهای لرزان را بفشاریم

 

بیا تا اغوش مهر باشیم

 

برای کودک تنهای امروز

 

این امتحان من و توست

 

پس مگذار در این امتحان بازنده باشیم

 

چشمهای منتظر را بیش از این در انتظار مگذار .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:55  توسط مسعود   | 

روزای طلایی

فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:7  توسط مسعود   | 

پنجره تنهایی

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد        

درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده      

ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده  

نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر    

ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

و چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ 

    میدونم دوسش داری مثل یه احساسه قشنگ

 آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه    

دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 فدای نازش بشم این نازش کشته مارو  

 حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

خدایا این احساسمو از دلم نگیر  

ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم   

 

 زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:3  توسط مسعود   | 

سرگردان تنها

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع

سایه دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گویا مرده سرگردان بود!

شمع خاموش شد از تندی

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند!

این منم خسته در این کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه خویشم یا رب

روح اواره من کیست;کجاست؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:45  توسط مسعود   | 

ای خدا

ای خدا اگر مرا به او نرسانی اکنون اجل مرا برسان

تا برای من لالایی مرگ را بخواند

بعد از مرگ جسم مرا کفن کن و روی قبرم بنویس


اسم   :عاشق یا مجنون


شهرت  :اندوهگین یا خسته


فرزند  :سنگدلان


علت مرگ  :نرسیدن به عشقی که تمام دنیای من بود

روز مرگ  :روزی از روزهای نافرجام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:56  توسط مسعود   | 

تحفه اي يافت نکردم که فداي تو کنم يک سبد عاطفه دارم همه ارزاني تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:21  توسط مسعود   | 

ای کاش

كاش واژه اي خاموش بودم در ژرفاي قلب خويش نهان و در گودال تنهايي

خويش پنهان بي صدا بودم بي صدا مي مردم اي كاش سكوت را حرمتي

مي داشتم واژه ها را در زندان نگاه ميكشتم و در دنياي فريب تو پا نمي

گذاشتم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:19  توسط مسعود   | 

شوریده ی شیدا......

آن زمان که گوشه‌ي تنهايي و غربت بودم، شما کجا بوديد چه مي‌کرديد که هيچ رد پايي از مهرباني‌تان نبود حالا که نيستم به سراغ که آمده‌ايد  او رفته است و ديگر پيش ما نيست مسعود را مي‌گويم. همان شوريده‌ي شيدا. دلم براي سادگي‌هاي دل کوچک مسعود تنگ شده.

هاي، هاي تو کجايي،نازنین عشق بي عاشق من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:8  توسط مسعود   |